محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
677
تاريخ الطبرى ( فارسي )
روزگارى بر اين بگذشت و مردم يمن ارنجده را بكشتند و ابرهه گفت : « هنگام آن رسيده كه آزادگان باشيد . » و چون نجاشى از كشته شدن ارياط خبر يافت سوگند خورد به كارى نپردازد تا خون ابرهه را بريزد و خاك وى را لگد كوب كند . و چون ابرهه از سوگند وى خبردار شد به دو نوشت : « اى پادشاه ارياط بنده تو بود من نيز بنده توام . او آمده بود كه شاه ترا خوار كند و سپاه ترا بكشد . به دو گفتم دست از جنگ من بدارد تا كس سوى تو فرستم و اگر فرمودى از من چشم بپوشد و گر نه هر چه دارم تسليم وى كنم اما به جنگ من اصرار كرد و با او بجنگيدم و چيره شدم . قدرت من از آن تو است . شنيدهام قسم خورده اى از پاى ننشينى تا خون من بريزى و بخاكم بتازى . اينك ظرفى از خون خويش و كيسه اى از خاك اين سرزمين به سوى تو فرستادهام كه به سوگند خويش كار كنى . اى پادشاه كرم خويش بر من تمام كن كه من بنده توام و عزت من عزت تو است . » و نجاشى از او خشنود شد و او را در عملش واگذاشت . ابن اسحاق گويد : ارياط سالها در يمن به كار پادشاهى بود . آنگاه ابرههء حبشى در كار حبشيان يمن با وى به مخالفت برخاست و او جزو سپاه ارياط بود و تفرقه در حبشيان افتاد و هر گروه به يكى از آنها پيوست و آهنگ يك ديگر كردند و چون دو گروه به هم نزديك شدند ابرهه به ارياط پيغام داد : از اينكه حبشيان با هم بياويزند و نابود شوند كارى از پيش نميبرى ، بيا تا جنگ تن به تن كنيم و هر كه حريف را كشت به سپاه وى دست يابد . ارياط پاسخ داد كه انصاف دادى ، بيا . و ابرهه سوى او رفت . وى مردى كوتاه و چاق و گوشتالود بود و به نصرانيت دلبسته بود . ارياط نيز بيامد كه مردى تنومند و بلند قامت و نيك منظر بود و نيزه كوتاهى به دست داشت . ابرهه كنار تپه اى ايستاد كه پشت سر وى مصون باشد و يكى از غلامان وى به نام عتوده بر تپه بود و چون نزديك